چوب الف

چوب الف: چیزی که برای نشانه‌گذاری صفحه‌ای که خوانده شده توی کتاب می‌گذارند... و نه آن چیزی که بر سرِ ما است.

۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طنز» ثبت شده است

رونمایی با طعم استندآپ کمدی

رونمایی با طعم استندآپ کمدی

مراسم رونمایی از دو کتاب «بیا با جغدها درباره‌ی دیابت تحقیق کنیم» و «کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون» با حضور طنزنویسان و کارتونیست‌های نام‌آشنای حوزه‌ی ادبیات و مطبوعات از جمله «پدرام ابراهیمی»، «محسن ایزدی»، «احسان پیربرناش»، «نعیم تدین»، «نازنین جمشیدی»، «علی رمضان‌پور»، «کیارش زندی»، «سوشیانس شجاعی‌فرد»، «شهرام شهیدی»، «امین منتظری»، «امین مویدی» و … در کتاب‌فروشی نشرچشمه‌ی آرن برگزار می‌شود.
در این مراسم رونمایی که پنج‌شنبه ۲۴ دی ساعت ۱۷:۲۳ در کتاب‌فروشی نشرچشمه‌ی آرن برگزار می‌شود علاوه بر دیدار با نویسندگان این دو کتاب و طنزنویسان و کارتونیست‌های دیگر برنامه‌ی استندآپ کمدی با هنرنمایی «کاوه مرحمتی» اجرا می‌شود.

توضیحات بیشتر رو می‌تونید از اینجا بخوانید.

آدرس: کتاب‌فروشی نشرچشمه‌ی آرن در شهرک قدس (غرب)، نرسیده به اتوبان نیایش، خیابان حافظی، نبش خیابان فخارمقدم، مجتمع تجاری آرن، طبقه دوم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

کتاب فروش خیابان ادوارد براون

کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون

 


این کتاب مجموعه‌ی دوازده‌ داستان طنز به هم پیوسته‌ است. که در قالب خاطره نوشته شده و خاطرات کتاب‌فروشی است که سعی می‌کند به شیوه‌های مختلف کتاب‌هایش را بفروشد ولی موفق نمی‌شود. 

فهرست داستان‌ها:

موفقیت در یک ساعت بیست و پنج دقیقه و سی و دو ثانیه - چهار پا خوب، دو پا خوب - آوانگارد - فَبوسک - فال یوسا - یه ماچ به خاله می‌دی؟ -اتحادیه‌ی ابلهان - کدوم کدوم شاپرک؟ - لولمان برای همگان - بوشو بوشو تره نخوام- اَم‌بازی - زوربای ایرانی

کتاب را می‌توانید از اینجا تهیه کنید.

برخی از جملات کتاب

- از پشت شیشه‌ی خیس ویترین به آدم‌ها نگاه می‌کنم. تجربه‌ام نشان داده روزهای بارانی مردم کمتر کتاب می‌خرند، درست مثل روزهای آفتابی. (ص ۲۱)

- این روش را از اولین مادرم یاد گرفته‌ام. هر وقت شام کم بود، برایم‌ قصه می‌گفت زودتر بخوابم و گرسنگی یادم برود، اما برای این کار بدترین داستان‌ها را انتخاب می‌کرد. شبی که مادرم قصه‌ی هانسل و گرتل را خواند، تمام درها و دیوارهای قهوه‌ای خانه را گاز زدم، اما مزه‌اش اصلاً شبیه خانه‌ی شکلاتی توی داستان نبود. (ص ۲۲)

- کتاب را می‌بندم و می‌خواهم از روی صندلی بلند شوم که احساس می‌کنم چیز سفتی به پای راستم ‌‌می‌خورد. با تعجب به پایم نگاه می‌کنم. پای چپم را می‌بینم که مثل یک تکه چوب خشک روی پای راست افتاده. چند بار از طرف مغز به پای چپ فرمان می‌دهم که حرکت کند و از روی پای راست برود کنار، اما نرون‌های عصبی نمی‌توانند پیام را منتقل کنند. ارتباط پای چپ با مرکز فرماندهی قطع می‌شود. بعد از چند ثانیه، دست چپ هم از کنترل خارج می‌شود و مثل یک تکه گوشت آویزان می‌افتد کنار صندلی. حس رییس‌جمهوری را دارم که از توی تلفن خبر کودتا را شنیده. نیروهای نظامی سنگربه‌سنگر نقاط حساس شهر را فتح می‌کنند. با دست راست گوشی تلفن را برمی‌دارم به اورژانس زنگ بزنم. هنوز شماره‌ی سوم را نگرفته‌ام که صدا و سیما هم فتح می‌شود. دیگر نه چیزی می‌بینم نه می‌شنوم. خوشبختانه مغزم هنوز کار می‌کند. حدس می‌زنم سکته‌ی ناقص زده‌ام. در آخرین لحظات به خودم دلداری می‌دهم حتماً یک نفر حال و روزم را می‌بیند و زنگ می‌زند به اورژانس. گوشی از دستم می‌افتد و پایتخت سقوط می‌کند. (۲۱-۲۲)

 - از عروس فقط لباس سفیدش را می‌بینم. حتماً شبیه همه‌ی عروس‎های دیگری است که تابه‌حال دیده‌ام: زشت و تکراری. حتی می‎توانم آهنگ‎هایی را که برای رقص چاقوی امشب انتخاب می‎کنند حدس بزنم. بعد از نیم قرن، هنوز باباکرم با یک سر و گردن اختلاف از بقیه‌ی آهنگ‎هایشان بهتر است. یک مراسم تکراری و کسل‌کننده که با «آقایون دست، خانوما رقص، حالا برعکس» شروع می‌شود و با «آقایون، خانوما، بفرمایید شام» تمام می‌شود. (ص ۵۴) 

- «یه شب پدر لباس نو برام خرید و با این‌که تنگ بود به‌زور تنم کرد. گفت می‌ریم مهمونی. تا حالا نرفته بودیم اونجا. هیچ‌کسی رو نمی‌شناختم و هیچ بچه‌ای هم نبود باهاش بازی کنم. وقتی خانم‌معلم رو دیدم که با سینی چای اومد توی پذیرایی، یهو گفتم "برپا." خودم هم بلند شدم. همه خندیدن. یه سال از فوت اولین مادرم گذشته بود که خانم‌معلم اومد خونه‌ی ما. قرار شد از اون روز به بعد صداش کنم مامان.» (ص ۶۴)

- وقتی توپ هفت‌سنگ را از پشت ویترین به خواهرم نشان دادم، او هم عاشقش شد. البته بیشتر عاشق رنگ فسفری‌اش شد نه قابلیت‌های فنی توپ. قرار گذاشتیم هر طور شده با هم پول توپ را جور کنیم. برای این کار، حتی حاضر شد النگوهای پلاستیکی‌اش را به دختر همسایه بفروشد، ولی جای پول فقط توانست یک انگشتر پلاستیکی و یک رژ لب مصرف‌شده بگیرد. (ص ۱۱۸)

- برای خودم چای می‌ریزم و بخارش را بو می‌کشم. شُش‎‌هایم از عطر زنجبیل پُر می‌شود. ترکیب کتاب و چای در هوای سرد زمستان معجزه می‌کند. حسش مثل پیدا کردن دست‌شویی توی شهر است وقتی شاش‌بند شده‌ای: آرامش‌دهنده و لذت بخش. (ص ۱۲۷)

- می‌خواهم با کتاب‌ها تنها باشم. کرکره را پایین می‌کشم و در مغازه را می‌بندم. دوست دارم با کتاب‌ها حرف بزنم و بگویم توی این مدت چقدر دوست‌شان داشته‌ام، ولی به‌جای این کار از پوشه‌ی musik film آهنگ فیلم زوربای یونانی را پخش می‌کنم و صدای بلندگوی کامپیوتر را بالا می‌برم. مثل آنتونی کوئین دست‌هایم را باز می‌کنم و هم‌ریتم با آهنگ پاهایم را عقب و جلو می‌برم. صدای دست زدن کتاب‌ها بلند می‌شود. همینگوی، جویس، سلینجر، آستین، بردبری،‌ سروانتس، ‌فالاچی،‌ برونته و بقیه‌‌ی نویسنده‌ها می‌آیند وسط کتاب‌فروشی و هر کدام یک دور می‌رقصند و برمی‌گردند توی کتاب‌هایشان تا جا برای نویسنده‌های جدید باز شود. حافظ و سعدی و چند نویسنده‌ی ایرانی را هم می‌بینم که ته مغازه روی صندلی نشسته‌اند و فقط دست می‌زنند. (ص ۱۴۶-۱۴۷)

 

محسن پوررمضانیمشخصات کتاب

عنوان: کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون

نویسنده: محسن پوررمضانی

نشر: چشمه، چرخ

چاپ اول: زمستان ۱۳۹۴

۱۵۱ صفحه

قیمت: ۱۰۵۰۰ تومان


پ.ن: وقتی در مجله‌ی طنز «خط‌خطی» می‌نوشتم دنبال راهی بودم که بتوانم کتاب‌خوانی را ترویج دهم و به مخاطب‌های مجله کتاب معرفی کنم. به نظرم معرفی کتاب‌ها توی مجلات خیلی خشک و رسمی بودند و جذابیت نداشتند. به همین دلیل تصمیم گرفتم در هر شماره یک داستان طنز بنویسم و لابه‌لای داستان‌هایم کتاب‌هایی را که دوست دارم، معرفی کنم. اسم آن صفحه‌ را گذاشتم «خاطرات یک کتاب‌فروش» و با اسم مستعار «استراگون» می‌نوشتم. استراگون یکی از شخصیت‌های کتاب «در انتظار گودو» بود که به همراه ولادیمیر بیهوده منتظر آمدنِ «گودو» نشسته‌اند و «گودو» برایم نماد همان مشتری بود که قرار بود به کتاب‌فروشی بیاید و کتابی بخرد و هرگز نمی‌آمد. حدود یک سال و نیم، هر ماه داستانِ این کتاب‌فروشی را روایت می‌کردم. بعد از تمام شدنش از داستان‌‌های این مجموعه به عنوان خمیر مایه‌ا‌ی برای نوشتن کتابم استفاده کردم و حدود یک سال و نیم نیز طول کشید تا برخی از داستان‌های قبلی را بازنویسی کنم و داستان‌های جدیدی به آن اضافه کنم. اسم کتاب را هم عوض کردم. یک دلیلش این بود که سال 1388-1389 توی خیابان ادوارد براون کتاب‌فروش بودم و بعضی از توصیف‌های کتاب مربوط به تجربه‌ی کتاب‌فروشی‌ام در آن سال است. 
پ.پ.ن: خوشحال می‌شم بخونید و نقد و نظرتون رو برام بنویسید.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
استراگون ...

کارگاه داستان طنز

می‌خواهم تجربه‌ی جدیدی را شروع کنم. هم برای یادگیری خودم و هم برای ترویج نوشتن طنزِ داستانی.

کارگاه داستان طنز

توضیحات در تصویر نوشته شده. برای احتیاط شماره تماس را موسسه‌ی بهارامن را می‌نویسم.

شماره تماس: 88892228 - 88944906

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

انسیه خانم

انسیه خانم

«مندرجات این کتاب نوشته نو و شعر نو نیست، می‌توانید با خاطر آسوده مطالعه فرمایید.» کتاب با این مقدمه شروع می‌شود و شامل پنج داستان کوتاه و یک اتوبیوگرافی از خود جعفر شهری است.

 

 برخی از جملات کتاب

 - هنوز بیش از نیم ساعت از ملاقات آنها نگذشته بود که داخل اطاق دربسته اختر شاه عبدالعظیمی در حالی که چون تخته‌ای به زیر بدن جوان میخکوب شده بود، با التماس توام به هزار پیچ و تاب و کرشمه که دست‌هایش را بدور گردن و پاهایش را به کمر او قلاب کرده بود می‌گفت: «پیش‌مرگت بشم. یه خورده زودتر رام بنداز شب چله شورمه باید خودمو به شهر برسونم!...» (ص 21-22)

جعفر شهری

مشخصات کتاب

عنوان: انسیه خانوم

نویسنده: جعفر شهری

ناشر: موسسه مطبوعاتی خزر

244 صفحه

..............................................................

پ.ن: موضوعات و داستان‌ها تکراری است و قوت کتاب تسلط جعفر شهری بر فرهنگ عامه و استفاده از اصطلاحات و زبان آنهاست

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

گوزن و گوسفند در سرزمین عجایب

گوزن و گوسفند در سرزمین عجایب

گوزن و گوسفند دو دوست هستند که در تهران و اطراف میدان ولیعصر زندگی و در یک رستوران در حوالی پارک ملت کار می‌کنند. یک شب، هنگام برگشت از رستوران به خانه در اتوبوس BRT ایستگاه نیایش اتفاق عجیبی می‌افتد. پسر دست‌فروشی به آن‌ها یک دانه لوبیا می‌دهد و می‌گوید آن را بکارند. آنها لوبیا را می‌گیرند و از اتوبوس بیرون می‌اندازند و ماجراهای عجیب غریبی برایشان اتفاق می‌افتد. 

توضیحات بیشتر را می‌توانید در اینجا بخوانید.

برخی از تصاویر کتاب

گوزن و گوسفند در سرزمین عجایب

گوزن و گوسفند در سرزمین عجایب

داریوش رمضانیمشخصات کتاب

عنوان: گوزن و گوسفند در سرزمین عجایب

تصویرساز: داریوش رمضانی

نشر: چشمه

چاپ اول 1394

64 صفحه

قیمت: 6000 تومان


 پ.ن: به نظرم کتاب خوب و جمع‌و‌جوری است. داستانش می‌توانست کمی جذاب‌تر باشد، ولی با توجه به اینکه در ایران کار کمیک و مصور برای بزرگسال خیلی کم داریم، ضعف‌هایش قابل چشم‌پوشی است. امیدوارم که این کارهای تصویر ادامه داشته باشند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

ماجراهای حیرت انگیز بارن فن مونهاوزن

ماجراهای حیرت انگیز بارن فن مونهاوزن ماجراهای حیرت انگیز بارن فن مونهاوزن

 داستان‌های بارن مونهاوزن در سال 1781-1783 با امضای "M-H-Z-N" در صفحات مجله‌ی آلمانی Vademecum fur Lustige Leute (راه‌نامه برای آدم‌های زنده‌دل) آغاز شد. نامو مولف داستان‌ها مشخص نیست اما جله‌ی مذکور در مقدومه‌ای بر این داستان‌ها نوشته بود: «از دو حال خارج نیست، یا داستان‌ها را به بارن مونهاوزن نسبت می‌دهند یا توسط خود او روایت شده است.»

«راسپه» در سال 1785 (دو سال بعد) این داستان‌ها را به شکل اثری با ساختار به هم پیوسته و از زبان روایت‌گری معین (بارن مونهاوزن) به زبان انگلیسی منتشر کرد.

«بورگر» در سال 1788 این کتاب را از انگلیسی به آلمانی ترجمه کرد. (از مقدمه‌ی مترجم)

داستان‌های کتاب، ماجراهای است که بارون فون مونهاوزن سفرهایش تعریف می‌کند. ماجراهی خیال‌انگیز و اغراق شده که به نظر می‌رسد به قصد شوخی و سرگرمی برای آدم‌های اطرافش روایت می‌کند.

برخی از جملات کتاب

 - گوگول معتقد است که «نه بر بینی کج بلکه باید بر روح کج خندید.» (ص 7 از مقدمه‌ی ویراستار)

- آنکه خاکستری بود ریشش       خودستایی‌ست مذهب و کیشش

تهی از شور مردم زنده است       دشمن عشق و شادی و خنده است

... می‌شود عاقبت ز دور زمان       قامت ما خمیده همچو کمان

باد پیری به سوی ما چو وزید        ریش ما را کند چو برف سفید    

... گرچه عالی بود شراب کهن     باده‌ی نو طلب کند دل من

گر شود روزگار زیر و زبر                 طالب تازه است طبع بشر

... بهر تو گر نبوغ شد تکرار            می‌شوی از نبوغ هم بیزار

حاصل زندگی ز تغییرات               نیست جز کسب شادی و لذات

گاه بینی که مردمانی خام              به «خوشی» می‌دهند صد دشنام

ما به عیش و طرب وفاداریم              دامنش از دست نگذاریم (ص 20-21 پیشگفتار ناشر آلمانی - این قطعه شعر ترجمه‌ی است از متن روسی، که توسط ابوتراب جلی به خواهش مترجم در سال ۱۳۳۸ سروده شده)

- یک روز صبح به برکه‌ای که درست زیر پنجره‌های اتاق خوابم گسترده شده بود نظر افکندم و آن را پر از اردک وحشی یافتم. تفنگی را که در گوشه‌ی اتاق بود در یک چشم به هم زدن قاپیده و دیوانه‌وار از پله‌ها سرازیر شدم. در این میان آنقدر عجله به خرج دادم که سرم به شدت به چارچوب در خورد و برق از چشم‌هایم پرید. اما این حادثه مرا از عزمی که داشتم لحظه‌ای باز نداشت. خود را با عجله به فاصله‌ی تیررس رساندم، تفنگ را از شانه‌ام پایین کشیدم و با تاسف بسیار متوجه شدم که هنگام اصابت سرم به چارچوب در، سنگ چخماق تفنگم از جایش پریده و گم شده است. چه کنم، چه نکنم؟ فرصت داشت فوت می‌شد. خوشبختانه در همین اثنا به یاد برقی افتادم که از چشم‌هایم جهیده بود. فی‌الفور گلنگدن زدم و به طرف پرندگان وحشی قراول رفتم، و در حال مشتم را محکم به چشمم کوبیدم و برقی از آن جهانیدم؛ صدای تیر بلند شد و من با همان یک تیر پنج جفت اردک و چهار سینه سرخ و یک چنگر زدم: آری آقایان، تدبیر و حضور ذهن، خالق قهرمانی‌ها است! (ص 47)

- حیوان زیبا و خوش قد و قواره، با پی‌روایی و گستاخی عجیبی بی‌حرکت مانده و به من زل زده بود، انگار می‌دانست که فانوسقه‌ام تهی از فشنگ است. من فرصت را از دست ندادم، مشتی آلبالو ریختم توی دهانم و تفنگ را با مخلوطی از باروت و هسته‌ی آلبالو پر کردم و پیشانی گوزن را -درست وسط شاخ‌های بلند و پرانشعابش را- هدف قرار دادم و شلیک کردم. گرچه حیوان گیج و منگ شد و حتی کمی تلوتلو خورد، مع‌ذلک به سرعت پا به فرار گذاشت. یکی دو سال بعد باز در همان جنگل مشغول شکار بودم و ناگهان -فکرش را بکنید! با گوزن خوش قد و قامتی روبه‌رو شدمکه بین شاخ‌هایش یک درخت آلبالوی پرشاخ و برگ به ارتفاع بیش از سه متر سبز شده بود. بی‌اختیار به یاد ماجرای دو سال پیش افتادم. گوزن را که انگار از دیرباز به من تعلق داشت با یک تیر بر زمین انداختم. از این شکار دو چیز نصیبم شد: ژیگوی خوشمزه و سس بسیار عالی آلبالو. (ص 56)

 

بارن فن مونهاوزنمشخصات کتاب

عنوان: ماجراهای حیرت انگزی بارن فن مونهاوزن

نویسنده: گ. بورگر

ترجمه: سروژ استپانیان

نشر: توس

چاپ اول 1373

200 صفحه

قیمت: 400 تومان!


پ.ن: کتاب خوبی بود. داستان‌های سفرهای روسیه‌اش را که در اول کتاب بود، بیشتر دوست داشتم.

پ.پ.ن: چند تا از تصویر‌سازی‌های مربوط به داستان‌های این کتاب و یک مجسمه‌ی آن را در زیر این پست  آوردم.

ماجراهای حیرت انگیز بارن فن مونهاوزنماجراهای حیرت انگیز بارن فن مونهاوزن

ماجراهای حیرت انگیز بارن فن مونهاوزنماجراهای حیرت انگیز بارن فن مونهاوزن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

زهر خند

 زهر خند

کتاب شامل هشت داستان طنز از نویسنده‌های مختلف است. داستان‌ها بیشتر غالب حکایت یا خاطره را دارند ولی با وجود قدیمی بودند هنوز هم بعضی‌هایشان جذاب و خواندنی هستند. 

برخی از جملات کتاب

«مردکه‌ی پست! پدرت را می‌سوزانم! آتشت می‌زنم. زن مردم را از راه به در می‌بری، ها؟حالا نشانت می‌دهم که سگ کشت خواهم کرد!

مخاطب مرد پالتو پوش، جوانی که هنوز وقت نکرده بود تمام لباس‌هایش را بپوشد تته‌پته‌کنان گفت:

«من... من... من...»

مرد پالتویی فریاد زد:

«آره... همین تو! تو! اینجا چه غلطی می‌کنی پدرسوخته!»

و در حالی‌که این کلمات دور از نزاکت را به زبان می‌آورد جوان نیمه عریان را میان بازوهای نیروهای خود گرفت، کشیدش طرف پنجره‌ی آپارتمان -که در طبقه ششم عمارت قرار داشت- و از آن بالا انداختش توی خیابان...

مرد جوان، همین که خودش را وسط زمین و آسمان معلق دید، در حالی که با حرکتی غیرارادی تکمه‌های شلوارش را که هنوز باز، مانده بود می‌بست، خود را این طور تسلا داد.

«ولش! روزی هزار تا از این جور اتفاقات می‌افتد.» ( از داستان «مردی که از طبقه ششم به زیر افتاد» آرکادی - اوه ره چنکو - ص49-50)

- هیچ کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود. ( از داستان «قدیس» عزیز نسین - ص 108)

احمد شاملومشخصات کتاب

 عنوان: زهر خند

نویسندگان: عزیز نسین، کالدول، کارالی یی چف، کاراجیل و اوه ره چنکو

ترجمه: احمد شاملو

نشر: موج

124 صفحه

چاپ اول 1351


پ.ن: به نظرم داستان‌های عزیز نسین هم از لحاظ طنز و هم از لحاظ قصه‌گویی یک سر و گردن از بقیه‌ی نویسنده‌ها بهتر بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش نمی‌شد

بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شدبی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد


سومین کتاب از مجموعه‌ی «جهان تازه‌دم» و دومین کتابی که از یوناس یوناسون است که درایران منتشر می‌شود. از این کتاب یک ترجمه دیگر نیز به اسم «دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» وجود دارد. هر دو کتاب یکی هستند ولی «بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش نمی‌شد» از نسخه‌ی آلمانی ترجمه شده  و آن یکی از متن انگلیسی  (با همان عنوان دختری که پادشاه سوئد را نجات داد) ترجمه شده.
کتاب روان و خوش‌خوانی است و مانند کتب اول نویسنده (مرد صد ساله ای که از پنجره پرید و ناپدید شد) داستانِ کتاب پر از اتفاق و ماجراهایی است که در یک بستر تاریخی واقعی (بعد از جنگ جهانی دوم تا سال 2010) و به زبان طنز روایت می شود.

  برخی از جملات کتاب

 - وقتی به سن شانزده سالگی رسید جنس مخالف را کشف کرد، ولی دو سال طول کشید تا جنس مخالف هم او را کشف کند. چون تابو تازه وقتی تاکتیک مناسب را پیدا کرد که هجده ساله شده بود. این تاکتیک شامل یک سوم لبخند، یک سوم داستان‌ های علمی تخیلی از سفرهای فرضی - با وجودی که او فقط در فانتزی خودش دور دنیا را گشته بود- و یک سوم دروغ‌های وقیحانه‌ای که چگونه عشق بین او و شریک زندگی‌اش تا ابد پایدار می‌ماند. (ص ۲۰)

- هر چه آدم‌ها را بیشتر می‌شناسم، به همان نسبت احترامم به سگ‌ها بیشتر می‌شود.
فردریش کبیر (ص ۸۷)

- پس از گذشت هشت سال، تنها چیزی که باقی ماند، مجسمه‌ی لنین بود و چهارصد و نو و هشت نسخه از پانصد نسخه‌ی مانیفست حزب کمونیست به زبان روسی. اینگمار توانسته بود یکی از نسخه‌ها را در بازار شهر ماری به یک فرد نابینا بفروشد. از نسخه‌ی دوم اینگونه استفاده شد که اینگمار در راه رفتن به بازار مالما دچار اسهال شد و مجبور شد در بین راه، گوشه ای چمباتمه بزند. (ص ۱۵۵)

- من تا به حال در زندگی‌ام هیچ متعصبی را ندیده‌ام که شوخی سرش شود.

عاموس عوز (ص ۳۳۷)

یوناس یوناسونمشحصات کتاب

عنوان: بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش نمی‌شد

نویسنده: یوناس یوناسون

 ترجمه: حسین تهرانی

نشر: چشمه، چرخ

چاپ اول ۱۳۹۴

۴۲۸ صفحه

قیمت: ۳۲۰۰۰ تومان


 پ.ن: کتاب اول نویسنده را بیشتر دوست داشتم. به نظرم کتاب دومش ارجاعات زیادی به تاریخ سوئد داشت و احتمالا آنها بیشتر با کتاب و شوخی‌هایش ارتباط برقرار می‌کنند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دور سیاه در اندیشه‌ی انقراض

پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دورسیاه در اندیشه‌ی انقراض

 سومین کتاب از سری کتاب‌های «جهان تازه دم» نشر چشمه است. پسری حدود سی ساله و نیمه روان‌پریش در خانه‌ای مجردی زندگی می‌کند. روایت داستان خطی نیست و در هر فصل خودش و آدم‌های اطرافش را بیشتر می‌شناسیم.
اطلاعات بیشتر در مورد کتاب را می‌توایند از اینجا بخوانید.

برخی از جملات کتاب

- مامان جان حضرت آقا برایمان چند ظرف خورش سنتی ایرانی فرستاده بلکه پسرش به یاد سنت‌ها و تاریخ دیرین و باشکوه مملکتش از مهاجرت منصرف شود، روی یکی از ظرف‌های دربسته نوشته: قرمه سبزی دونفره، واقعا آدم توی ده شصتم زندگی‌اش خجالت می‌کشد برود بنشیند، توی چشم‌های روانکاو نگاه کند و بگوید من مبتلا به وسواس شدید فکری هستم!. قرمه سبزی دو نفره را می‌گذارم روی پیشخوان آشپزخانه تا یخش باز شود. قرمه سبزی‌ها همیشه دیر یخشان باز می‌شود. اعتماد به نفس روبرو شدن با دنیای جدید را ندارند. از توی فریزر بیرونتان بیاورند و کم کم چشمانتان را باز کنید ببینید یک جای جدید هستید با چهل درجه اختلاف دما، حتی نمی‌دانید چند سال یا چند قرن یخ زده بوده‌اید،‌ ممکن است واحد پول مملکت هم عوض شده باشد. (ص 13)

- خانمِ مامان توی خورش‌های سنتی هدفمندش گوشت نمی‌ریزد. هیچ کدام از اعضای خانواده گوشت نمی‌خورند. کلا با محیط زیست مشکل دارند. واقعا نماد طبقه‌ی متوسط رو به بالای شهری هستند. روزبه معتقد است خانواده‌اش خرده بورژوایِ گیاهخوار است. دشمنِ این نژاد از جانداران احتمالا باید پرولتاریای گوشت‌خوار باشد. (ص 13)

 - بچه درست کنم؟ انصاف است که نُه ماه به زحمت بیاندازم دختر مردم را؟ بعد هم با افتخار بلند شوم بروم کلی پول بدهم که عکس و فیلمش را ببینم که مثل فیلم‌های تخیلی- فضایی چمباتمه زده توی شکمِ یک نفر دیگر و با لوله دارد شیره جانش را می‌مکد. آخر با لوله؟! با آن اسم ترسناکش: جنین. جنینی که می‌خواست مثل بمب ساعتی هر شب تیک‌تاک کند و یک روزی یک ساعتی بزند ناکارم کند. از چندین سال پیش، اواسط دانشگاه، گهگاه کابوس‌هایی می‌دیدم که ازدواج کرده‌ام و زنم دارد توی آشپزخانه ظرف‌های شام را می‌شوید و یک بچه‌ی یکی دو ساله می‌پرد کنار دستم روی کاناپه و می‌گوید : ((باباااااا)). وقتی آن یکی بچه که قدری بزرگ‌تر بود هم با مداد و دفتر مشق از توی اتاق می‌آمد بیرون، با وحشت از خواب می‌پریدم.(ص 52-53)

- پرستو دختر داییِ زنِ پسر عمویِ ساغر بود. ساغر هم که زنِ کیارش بود. یک بار کیارش زنگ زد که چرا این‌قدر تنهایی و ممکن است خل بشوی از این همه تنهایی و بیا با یکی از دوست‌های ساغر آشنایت کنم. نامرد نگفت طرف دوستِ زنش نیست. من یکی که هیچ وقت پا نداده بود دختر داییِ زن پسر عموی زنِ کسی را جایی ببینم یا اصلا بشنوم همچین کسی وجود دارد یا نه. این کائنات لامذهب همه کاری ازش برمی‌آید. رفتیم نشستیم توی یکی از این رستوران‌های درکه، روی تخت. بدم می‌آید از روی تخت نشستن و غذا خوردن. باید یک جور معذبی می‌نشستی که بقیه هم جا بشوند و قوز کنی روی سفره پلاستیکی یک بار مصرفِ بد قیافه تا نمکدانی، تکه نانی، کوفتی را از آن سر سفره برداری. مدام هم حواست به این باشد که لباست از پشت شلوار بیرون آمده یا اینکه پاچه شلوارت از لبه جوراب بالاتر نرفته باشد یا اینکه شکمت چقدر افتاده روی کمربند. بماند که ممکن است شرتت هم مارک درست و حسابی نداشته باشد. همانجا بود که پرستو ناگهان چند نفس عمیق کشید و گفت بچه‌ها به صدای رودخانه گوش کنید، امشب صدایش خیلی خوشحال است. این بود که حدس زدم طرف باید از آن هیستریک‌های خطرناک باشد ولی به کیارش و ساغر چیزی نگفتم. (ص 98)

- از آن دست حرف‌هایی می‌زد که مامان‌ها هر روز به بچه‌های‌شان می‌گویند. خودت را بپوشان سرما نخوری، امروز هوا سرد است. انگار بچه نمی‌فهمد امروز هوا سرد است. یا اینکه لقمه نان و پنیر می‌دهند و می‌گویند هر وقت گرسنه‌ات شد این را بخور، چون ممکن است بچه به جای موقع گرسنگی، وقتی که دست‌شویی دارد نان و پنیر را بخورد. ولی از یک وقتی به بعد این حرف‌ها خیلی لذت بخش می‌شود. زمانش حدودا می‌شود در آستانه یا بعد از سی سالگی، یعنی در اوج زمانی که کودک به محبت مادر نیاز دارد. (ص 106)

 جابر حسین زاده نودهیمشخصات کتاب

عنوان: پاندای محجوب بامبو به دست با چشم‌های دور سیاه در اندیشه‌ی انقراض

نویسنده: جابر حسین‌زاده نودهی

نشر: چشمه، چرخ

چاپ اول 1394

139 صفحه

قیمت: 10000 تومان

........................................

پ.ن: زبان طنز و نگاه بیمارگونه و ویرانگر راوی را دوست دارم. در حالی که متن‌های طنز اخیرا بیشتر مطبوعاتی و مبتنی بر خبر هستند نویسنده‌ با زبان طنزی متفاوت و به دور از شوخی‌های مطبوعاتی مرسوم داستانش را روایت می‌کند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

طنزآوران امروز ایران

طنز آوران امروز ایران

کتاب شامل 51 متن است که بیشتر آنها در قالب خاطره و یا داستان روایت می‌شوند. برخی از قالب‌های دیگر طنزنویسی مثل نمایشنامه، پرسشنامه، شعر و دیکشنری هم در متن‌ها وجود دارد. همه‌ی نویسنده‌ها طنزنویس نیستند. مثل جلال آل احمد، باستانی پاریزی، صمدبهرنگی و...

برخی از جملات کتاب

- ابن ابی مرحوم، مردی بود دیر سال و ناخوش احوال. چون رحلت خواست فرمودن و مال نهادن، وی را تشویشی حاصل شد از جهت فرزندگان، پس بر تختگاه نشست و آنان را پیش خواند و آنان، مهتر و کهتر، در آستان به زانو نشستند و گوش بازکردند.

پس فرزند مهتر را گفت: ای اکبری، «گاب» خواهی یا «کتاب» خواهی؟

گفت: گاب خواهم!

پس گاب، فرزند مهتر را داد. آنگاه کهتر را گفت: ای اصغری، گاب خواهی یا کتاب خواهی؟

گفت: گاب خواستمی که بزرگان گفته‌اند: عاقل در پی گاب است و غافل در پی کتاب. لکن اینک کتاب خواهم، هم از آن روی که اکبری گاب را برده است و کتاب را نهاده.

گویند: چون از سر جان برخاست، اخوان هریک به سویی شدند و میان گابی و کتابی مفارقت افتاد. پس اصغری سر در کتاب نهاد و خواند آنچه خواند؛ و اکبری آن گاو را بپرورید و شیر بدوشید و نتایج حاصل کرد و گاوان بسیار فراهم نمود. چندان که فرسنگ در فرسنگ روی زمین را بگرفت و عدد آن پدید نبود و او را اکبر گاوبوی («گاوبچه» نیز نوشته‌اند که همان cowboy باشد) نام نهاده‌اند از بسیاری گاو که داشت. لکن درس ناخوانده بود و فهم ناکرده، چندان که حساب نمی‌توانست نگه داشتن و کتابت کردن؛ و نزدیک شد که حساب گاوان از دست وی بیرون شود. پس اصغری را گفت: ای برادر، دریاب و دست‌گیر که حساب تو دانی و کتاب تو خوانی و بی‌معاونت تو بر من خسران رود و بی‌معاضدت تو مال مرا نقصان می‌رسد. 

گویند: برادر کهتر به سبب آن دانش‌ها که آموخته بود و علم‌ها که اندوخته، حسابداری نیکو می‌دانست، از ساده و دوبل. پس نزد برادر به حسابداری ایستاد و سی سال در مزدوری اکبری بود و از فقر و فاقه نجات یافت به جهت آن گاوان. (ص ۳۴-۳۵ از داستان «در گاب و کتاب» منوچهر احترامی)

عمران صلاحیمشخصات کتاب

 عنوان: طنزآوران امروز ایران

جمع‌آوری کننده: عمران صلاحی

نشر: مروارید

چاپ هفتم ۱۳۸۱

۳۷۵ صفحه

قیمت: ۲۵۰۰ تومان

.......................

پ.ن: در مجموع به نظرم بیشتر داستان‌ها و متن‌ها جذاب نیستند. بیشتر از این لحاظ کتاب مفیدی است که توانسته مجموعه‌ای از داستان طنز ایرانی را در یک جا جمع‌آوری کند.

پ.پ.ن: عکس عمران صلاحی را از اینجا برداشتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...