چوب الف

چوب الف: چیزی که برای نشانه‌گذاری صفحه‌ای که خوانده شده توی کتاب می‌گذارند... و نه آن چیزی که بر سرِ ما است.

۸ مطلب با موضوع «خط خطی» ثبت شده است

کتاب فروش خیابان ادوارد براون

کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون

 


این کتاب مجموعه‌ی دوازده‌ داستان طنز به هم پیوسته‌ است. که در قالب خاطره نوشته شده و خاطرات کتاب‌فروشی است که سعی می‌کند به شیوه‌های مختلف کتاب‌هایش را بفروشد ولی موفق نمی‌شود. 

فهرست داستان‌ها:

موفقیت در یک ساعت بیست و پنج دقیقه و سی و دو ثانیه - چهار پا خوب، دو پا خوب - آوانگارد - فَبوسک - فال یوسا - یه ماچ به خاله می‌دی؟ -اتحادیه‌ی ابلهان - کدوم کدوم شاپرک؟ - لولمان برای همگان - بوشو بوشو تره نخوام- اَم‌بازی - زوربای ایرانی

کتاب را می‌توانید از اینجا تهیه کنید.

برخی از جملات کتاب

- از پشت شیشه‌ی خیس ویترین به آدم‌ها نگاه می‌کنم. تجربه‌ام نشان داده روزهای بارانی مردم کمتر کتاب می‌خرند، درست مثل روزهای آفتابی. (ص ۲۱)

- این روش را از اولین مادرم یاد گرفته‌ام. هر وقت شام کم بود، برایم‌ قصه می‌گفت زودتر بخوابم و گرسنگی یادم برود، اما برای این کار بدترین داستان‌ها را انتخاب می‌کرد. شبی که مادرم قصه‌ی هانسل و گرتل را خواند، تمام درها و دیوارهای قهوه‌ای خانه را گاز زدم، اما مزه‌اش اصلاً شبیه خانه‌ی شکلاتی توی داستان نبود. (ص ۲۲)

- کتاب را می‌بندم و می‌خواهم از روی صندلی بلند شوم که احساس می‌کنم چیز سفتی به پای راستم ‌‌می‌خورد. با تعجب به پایم نگاه می‌کنم. پای چپم را می‌بینم که مثل یک تکه چوب خشک روی پای راست افتاده. چند بار از طرف مغز به پای چپ فرمان می‌دهم که حرکت کند و از روی پای راست برود کنار، اما نرون‌های عصبی نمی‌توانند پیام را منتقل کنند. ارتباط پای چپ با مرکز فرماندهی قطع می‌شود. بعد از چند ثانیه، دست چپ هم از کنترل خارج می‌شود و مثل یک تکه گوشت آویزان می‌افتد کنار صندلی. حس رییس‌جمهوری را دارم که از توی تلفن خبر کودتا را شنیده. نیروهای نظامی سنگربه‌سنگر نقاط حساس شهر را فتح می‌کنند. با دست راست گوشی تلفن را برمی‌دارم به اورژانس زنگ بزنم. هنوز شماره‌ی سوم را نگرفته‌ام که صدا و سیما هم فتح می‌شود. دیگر نه چیزی می‌بینم نه می‌شنوم. خوشبختانه مغزم هنوز کار می‌کند. حدس می‌زنم سکته‌ی ناقص زده‌ام. در آخرین لحظات به خودم دلداری می‌دهم حتماً یک نفر حال و روزم را می‌بیند و زنگ می‌زند به اورژانس. گوشی از دستم می‌افتد و پایتخت سقوط می‌کند. (۲۱-۲۲)

 - از عروس فقط لباس سفیدش را می‌بینم. حتماً شبیه همه‌ی عروس‎های دیگری است که تابه‌حال دیده‌ام: زشت و تکراری. حتی می‎توانم آهنگ‎هایی را که برای رقص چاقوی امشب انتخاب می‎کنند حدس بزنم. بعد از نیم قرن، هنوز باباکرم با یک سر و گردن اختلاف از بقیه‌ی آهنگ‎هایشان بهتر است. یک مراسم تکراری و کسل‌کننده که با «آقایون دست، خانوما رقص، حالا برعکس» شروع می‌شود و با «آقایون، خانوما، بفرمایید شام» تمام می‌شود. (ص ۵۴) 

- «یه شب پدر لباس نو برام خرید و با این‌که تنگ بود به‌زور تنم کرد. گفت می‌ریم مهمونی. تا حالا نرفته بودیم اونجا. هیچ‌کسی رو نمی‌شناختم و هیچ بچه‌ای هم نبود باهاش بازی کنم. وقتی خانم‌معلم رو دیدم که با سینی چای اومد توی پذیرایی، یهو گفتم "برپا." خودم هم بلند شدم. همه خندیدن. یه سال از فوت اولین مادرم گذشته بود که خانم‌معلم اومد خونه‌ی ما. قرار شد از اون روز به بعد صداش کنم مامان.» (ص ۶۴)

- وقتی توپ هفت‌سنگ را از پشت ویترین به خواهرم نشان دادم، او هم عاشقش شد. البته بیشتر عاشق رنگ فسفری‌اش شد نه قابلیت‌های فنی توپ. قرار گذاشتیم هر طور شده با هم پول توپ را جور کنیم. برای این کار، حتی حاضر شد النگوهای پلاستیکی‌اش را به دختر همسایه بفروشد، ولی جای پول فقط توانست یک انگشتر پلاستیکی و یک رژ لب مصرف‌شده بگیرد. (ص ۱۱۸)

- برای خودم چای می‌ریزم و بخارش را بو می‌کشم. شُش‎‌هایم از عطر زنجبیل پُر می‌شود. ترکیب کتاب و چای در هوای سرد زمستان معجزه می‌کند. حسش مثل پیدا کردن دست‌شویی توی شهر است وقتی شاش‌بند شده‌ای: آرامش‌دهنده و لذت بخش. (ص ۱۲۷)

- می‌خواهم با کتاب‌ها تنها باشم. کرکره را پایین می‌کشم و در مغازه را می‌بندم. دوست دارم با کتاب‌ها حرف بزنم و بگویم توی این مدت چقدر دوست‌شان داشته‌ام، ولی به‌جای این کار از پوشه‌ی musik film آهنگ فیلم زوربای یونانی را پخش می‌کنم و صدای بلندگوی کامپیوتر را بالا می‌برم. مثل آنتونی کوئین دست‌هایم را باز می‌کنم و هم‌ریتم با آهنگ پاهایم را عقب و جلو می‌برم. صدای دست زدن کتاب‌ها بلند می‌شود. همینگوی، جویس، سلینجر، آستین، بردبری،‌ سروانتس، ‌فالاچی،‌ برونته و بقیه‌‌ی نویسنده‌ها می‌آیند وسط کتاب‌فروشی و هر کدام یک دور می‌رقصند و برمی‌گردند توی کتاب‌هایشان تا جا برای نویسنده‌های جدید باز شود. حافظ و سعدی و چند نویسنده‌ی ایرانی را هم می‌بینم که ته مغازه روی صندلی نشسته‌اند و فقط دست می‌زنند. (ص ۱۴۶-۱۴۷)

 

محسن پوررمضانیمشخصات کتاب

عنوان: کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون

نویسنده: محسن پوررمضانی

نشر: چشمه، چرخ

چاپ اول: زمستان ۱۳۹۴

۱۵۱ صفحه

قیمت: ۱۰۵۰۰ تومان


پ.ن: وقتی در مجله‌ی طنز «خط‌خطی» می‌نوشتم دنبال راهی بودم که بتوانم کتاب‌خوانی را ترویج دهم و به مخاطب‌های مجله کتاب معرفی کنم. به نظرم معرفی کتاب‌ها توی مجلات خیلی خشک و رسمی بودند و جذابیت نداشتند. به همین دلیل تصمیم گرفتم در هر شماره یک داستان طنز بنویسم و لابه‌لای داستان‌هایم کتاب‌هایی را که دوست دارم، معرفی کنم. اسم آن صفحه‌ را گذاشتم «خاطرات یک کتاب‌فروش» و با اسم مستعار «استراگون» می‌نوشتم. استراگون یکی از شخصیت‌های کتاب «در انتظار گودو» بود که به همراه ولادیمیر بیهوده منتظر آمدنِ «گودو» نشسته‌اند و «گودو» برایم نماد همان مشتری بود که قرار بود به کتاب‌فروشی بیاید و کتابی بخرد و هرگز نمی‌آمد. حدود یک سال و نیم، هر ماه داستانِ این کتاب‌فروشی را روایت می‌کردم. بعد از تمام شدنش از داستان‌‌های این مجموعه به عنوان خمیر مایه‌ا‌ی برای نوشتن کتابم استفاده کردم و حدود یک سال و نیم نیز طول کشید تا برخی از داستان‌های قبلی را بازنویسی کنم و داستان‌های جدیدی به آن اضافه کنم. اسم کتاب را هم عوض کردم. یک دلیلش این بود که سال 1388-1389 توی خیابان ادوارد براون کتاب‌فروش بودم و بعضی از توصیف‌های کتاب مربوط به تجربه‌ی کتاب‌فروشی‌ام در آن سال است. 
پ.پ.ن: خوشحال می‌شم بخونید و نقد و نظرتون رو برام بنویسید.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
استراگون ...

مس‌س‌س... خ‌خ‌خ

مسخ

«امروز صبح مراسم رونمایی از آسفالتِ کوچه‌یِ باران، با حضور شهردار محترم و برخی از مقامات لشکری و کشوری انجام شد. در پایان مراسم شهردارِ محترم بیوگرافی مختصری از کارهایش را در زمینه آسفالت کردن ارائه داد. وی افزود از کودکی به آسفالت کردن علاقه زیادی داشته و همه چیز را آسفالت می‌کرده است. این بخش از سخنان شهردار موردِ تشویقِ با شکوهِ مردم قرار گرفت... »

مرد با سردرد از خواب بیدار می‌شود. تلویزیون همچنان روشن است. کانال را عوض می‌کند.

«در شهر نیوتاونِ ایالت کانتیکت، پلیس با خشونت برسر معترضان فریاد کشید. این عمل وحشیانه‌یِ پلیس بازتاب‌هایِ وسیعی در روزنامه‌هایِ جهان داشت. از امروز به مدت یک هفته، لحظه به لحظه اعتراضاتِ به حقِ مردم نیوتاون را گزارش خواهم داد. شرف‌زاده خبرنگار واحد... »

کانال را عوض می‌کند.

«من برخلافِ نظرات افراطیِ دوستان، عقیده دارم که اینترنت مثلِ سم دو لبه داره. هم ممکنه باعث دل پیچه و دل درد بشه و هم می‌تونه کشنده باشه. متاسفانه زمینه کشنده بودن اینترنت اصلا فرهنگ سازی نشده. اگه ما امروز تویِ گوشِ بچه‌مون نزنیم و آگاهش نکنیم، فردا ممکنه اون تویِ گوشِ ما بزنه و بخواد ما رو آگاه کنه، پس همین امروز... »

کانال را عوض می‌کند.

«یک روز خانومی نزد بنده آمدند و پرسیدند «آیا ما حق داریم؟» در اینجا باید دقت شود اگر شما خانوم محترم سوالی دارید که می‌توانید از طریق تلفن بپرسید، پس چه لزومی دارد... »
کانال را عوض می‌کند.
«در برنامه‌ه‌ه‌‎ه‌... امروزِ پرگا... رررر... جنبش‌‌های‌ی‌ی... اجت‌ت‌ت... »

پارازیت است. کانال را عوض می‌کند.

« من می‌خوام لالا به لی‌لیت بذارم/ اسم‌مو دیوید بذارم /بگو دوست داری/ بدو بگو دوست داری/ دوست دارم شنبه رو ساندی بگم... »

کانال را عوض می‌کند. صدایِ قار و قور شکمش بلند می‌شود. یادش می‌آید صبحانه نخورده است. داخل یخچال به جز پارچِ آب و رُب گوجه فرنگی چیز دیگری نیست. انتخابِ آب چندان منطقی به نظر نمی‌رسد. قوطیِ رب را برمی‌دارد و با انگشتِ اشاره تهش را بالا می‌آورد. هنوز دو انگشت بیشتر نخورده که از چشم‌هایش مانند فواره‌ای کوچک، آب بیرون می‌زند. انگار که آبِ بدنش اندام اشتباهی را برای خروج انتخاب کرده است. چشم‌هایش تار می‌شوند. سرش گیج می‌رود و روی زمین می‌افتد.

صدایِ تلویزیون: «متاسفانه بعضی از این شبکه‌ها عقایدِ نوکانتی رو ترویج می‌دن و جوانان ما... »

به سختی چشم‌هایش را باز می‌کند. چند ثانیه طول می‌کشد تا بتواند اطرافش را به صورت واضح ببیند. چشم‌هایش دیگر آب نمی‌دهند اما سردردش بیشتر شده. به اورژانس زنگ می‌زند.

«اورژانس، بفرمایید»

«من حالم خوبه و هیچ مشکلی ندارم... »

تعجب می‌کند. انگار اختیار زبانش را از دست داده و نمی‌تواند حقیقت را بگوید. بیشتر تلاش می‌کند. «من حالم خوب ن‌ن‌ن‌ی‌ی‌ی س‌س‌س‌س اااا... » صدایش پارازیتی می‌شود. گوشی را قطع می‌کند. چیزی داخل معده‌اش قُل قُل می‌کند. حالت تهوع دارد. سریع خودش را به دست‌شویی می‌رساند و دو انگشت رُبی را که صبح خورده، همراه با مقادیر زیادی آب بالا می‌آورد. برای اطمینان چند بار عق می‌زند، چیزی بالا نمی‌آید. سرش را از داخل روشویی بلند می‌کند. تصویرِ عجیبی در آینه می‌بیند. شوکه می‌شود. از شدتِ ترس فریاد می‌زند و با مشت آینه را می‌شکند.

صدای تلویزیون «با کرمِ جدیدِ داف، دیگر نگران زیبایی صورت خود نباشید. تهیه شده از عصاره‌یِ بادمجان، تحت لیسانس فِیس اَند شولدرِ موزامبیک... »  

سرش را باند پیچی می‌کند و از خانه بیرون می‌زند. تویِ سرش صداهایِ ناواضحی می‌شنود. باید خودش را به دکتر نشان دهد. برای اولین بار در زندگی‌اش تاکسیِ دربست می‌گیرد. صدای رادیو «امروز چند شنونده تماس گرفتند و گفتند «ما حالمون خوبه و هیچ مشکلی نداریم.» چه چیزی از این بهتر، جامعه‌ای سالم و با نشاط... »

راننده عصبانی است. پشتِ چراغِ قرمز سرش را روی فرمان می‌گذارد. چراغ سبز می‌شود. راننده هنوز سرش روی فرمان است. ماشین‌ها بوق می‌زنند. راننده سرش را بلند می‌کند و فحش می‌دهد. مرد از داخل آینه چهره‌یِ راننده را می‌بیند که مانند خودش تغییر کرده است. می‌ترسد. درِ ماشین را باز می‌کند و به سمت پیاده‌رو می‌دود. ناگهان از شدت وحشت سر جایش میخکوب می‌شود. آدم‌هایِ پیاده‌رو هم مانند خودش شده‌اند. صداهایِ داخل سرش بلندتر می‎شود. «و پرسیدند آیا ما حق داریم؟... آیا ما حق داریم؟... آیا ما حق داریم؟... » مرد باندپیچی صورتش را باز می‌کند. حالا دیگر صورتِ همه‌یِ آدم‌ها به تلویزیون تبدیل شده است.

منتشر شده در شماره 69 هفته نامه آسمان



پ.ن: عکس را از اینجا برداشتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی شماره 27

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 27

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 شهریور به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.

........................

پ.ن: تصویر از دوست خوبم امین منتظری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

مسابقه طنز نویسی مجله خط خطی

ابولفضل محترمی


مسابقه بیست‌ و‌ ششمین شماره مجله طنز خط‌خطی

برای این تصویر یک متن طنزِ کوتاه بنویسید. متن شما نباید بیش از 200 کلمه باشد (کمتر باشد مشکلی ندارد). شما می‌توانید از قالب‌های مختلف مثل: دیالوگ، داستانک، تیترِ روزنامه، شعر و... استفاده کنید. به بهترین اثر جایزه داده می‌شود و متن آن در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد.

نکات مهم:

- متن ارسالی نباید بیش از 200 کلمه باشد (شمارش به وسیله نرم افزار word انجام می‌شود)

- پاسخ را فقط به آدرس ایمیل varedat.khatkhati@gmail.com بفرستید. جواب را در قسمت داخل ایمیل بنویسید و ضمیمه (Attach) نکنید. حتما در قسمت Subject به فارسی بنویسید که مسابقه مربوط به کدام شماره از مجله خط‌خطی است. مثلا: مسابقه خط خطی شماره 26

- متن جواب حتما باید به زبان فارسی باشد و متن‌های فینگلیش خوانده نمی‌شود.

- داخل ایمیل؛ نام، نام خانوادگی و شماره تماس خود را بنویسید.

- مهلت جواب دادن به این مسابقه تا 23 مرداد به پایان می‌رسد.

- هر نفر فقط می‌تواند سه متن ارسال کند.

- از توضیح دادن و تفسیرِ بی‌مورد تصویر پرهیز کنید.

راهنمایی: از تخیل خود استفاده کنید و از جواب‌هایی که ممکن است با اولین نگاه تصویر به ذهن برسند خودداری کنید. سعی کنید چیزی را بگویید که دیگران نتوانند به آسانی حدس بزنند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

بیست و یکمین شماره مجله خط‌خطی منتشر شد (ویژه عید)


تقریبا دو سال از عمر نشریه طنز خط‌خطی می‌گذرد. تا آنجایی که می‌دانم، در این دو سال تغییرات زیادی داشته و همواره سعی کرده است قدمی رو به جلو بردارد. امیدوارم این روند همچنان ادامه پیدا کند و هر سال بهتر از سال قبل بشود.

خوشحال می‌شوم اگر پیشنهاد، انتقاد و نظری در مورد این نشریه دارید، برایم بنویسید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

مجله خط‌خطی

مجله خط خطی

وقتی نزدیک‌های آخر ماه از جلوی دکه روزنامه فروشی‌ها می‌گذرم و مجله «خط‌خطی» را می‌بینم که هنوز روی دکه مانده، کمی غمگین می‌شوم. بیشتر به خاطر اینکه می‌دانم این مجله با چه خونِ دل خوردنی تولید می‌شود و چه مسیری را طی کرده تا هنوز سرپا بماند. زنده ماندن مجله‌ای انتقادی (آن هم با زبانِ طنز) و مستقل در این شرایط کار آسانی نیست.

معمولا در شرایطِ بد اقتصادی اولین کالاهایی که از سبد خرید حذف می‌شوند محصولات فرهنگی هستند. با از بین رفتن این محصولات، سطح فرهنگ و اخلاق نیز در جامعه پایین می‌آید. این موضوع نه فقط در مورد مجله خطخطی، بلکه در مورد تمامی مجلات، کتاب‌ها و فیلم‌ها و... که مستقل هستند، نیز صدق می‌کند.

تنها حمایت شماست که می‌تواند باعث زنده ماندن آن‌ها شود و شاید بتوانیم امیدوار باشیم که سطح فرهنگِ جامعه اگر بالاتر نمی‌رود، پایین‌تر نیاید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

چهاردهمین شماره خط خطی منتشر شد


پیشنهاد می‌کنم این شماره از مجله خط‌خطی را بخوانید.

ماهنامه خط‌خطی به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی کیارش زندی، سردبیری امین مویدی و معاونت سردبیری هادی حیدری منتشر می‌شود.

علی درخشی، نیما دهقانی، سوشیانس شجاعی فرد و مسعود مرعشی، شورای دبیران این مجله را تشکیل می دهند.

خط خطی در شصت و هشت صفحه تمام رنگی و به قیمت ۲۵۰۰ تومان :: معادل نیم‌سیخ بال مرغ :: بر روی پیشخوان روزنامه فروشی ها عرضه می‌شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...

همیشه حق با مشتری است

کیسه خواب

چاپ شده در یازدهمین شماره مجله طنز خط‌خطی

شنبه3 /91/2

ساعت 8 صبح: امروز مغازه را رسما افتتاح کردم. کمی دلشوره دارم. کف مغازه را دوبار تی می‌کشم  و بین قفسه‌ها را گردگیری می‌کنم تا تمییزی مغازه حس بینایی مشتری‌ها را تحریک کند! باید از تمام ابزارهایی که دارم برای جلب مشتری‌ها استفاده کنم. من حتما موفق می‌شوم، من حتما موفق می‌شوم، من حتما موفق می‌شوم ... (این را در یکی از کتاب‌های مدیریت سه ثانیه‌ای خواندم! گفته بود مثبت بیاندیشید و از تمام ابزارهایتان برای موفقیت استفاده کنید و بعد سه بار بلند بگویید، «من حتما موفق می‌شوم»، شما حتما موفق می‌شوید)!

ساعت 9 صبح: از داخل کامپیوتر سمفونی شماره 9 بتهوون را انتخاب می‌کنم و صدایش را کمی بالا می‌برم تا حس شنوایی مشتری‌ها تحریک شود! در فلسفه‌یِ ذن و علم چاکرا درمانی رابطه‌یِ مستقیمی بین کتاب و موسیقی وجود دارد! 

ساعت 9:10 صبح: پیرمردی عصا زنان وارد مغازه شد، به روح پاک بتهوون درود فرستادم! و با لبخند گفتم «می‌تونم کمکتون کنم پدر جان؟» با صدایی لرزان گفت: «آره پسرم شماره اعلام شده‌یِ کوپن شکر رو می‌خواستم!» کوپن! باورم نمی‌شد درست شنیده‌ام، وارفتم! آن‌قدر توی شوک بودم که نفهمیدم پیرمرد کِی از مغازه بیرون رفت. به نظرم  طرف یا فامیلی دوری با اصحاب کهف داشت یا فامیلیِ نزدیکی با فامیل دور! 

ساعت10 صبح: نباید به این زودی‌ها تسلیم شوم. فکر می‌کنم، فکر می‌کنم... از شدت فکر کردن گشنه‌ام می‌شود. ناگهان ابری بالای سرم شکل می‌گیرد و لامپ التهابی 100 واتی در درون ابر روشن می‌شود! راه حل جدیدی به ذهنم می‌رسد. «تحریک حس چشایی مشتری‌ها!» بسته‌یِ شکلات تلخی را که با خودم آورده‌ام را روی میز می‌گذارم. این یکی دیگر حتما جواب می‌دهد!

ساعت 10:30صبح: تقویم را نگاه می‌کنم. نه امروز جمعه نیست! تعطیل رسمی هم نیست. شنبه3 /2/90 روز بزرگداشت شیخ بهایی است! به نظرم شیخ آدم کتاب‌خوان و اهل مطالعه‌ای بود! این هم نشانه‌ای است برای این‌که امروز حتما روز خوبی خواهد بود. ای کاش دیشب وضعیت کواکب و ستاره‌ها را هم بررسی می‌کردم تا دیگر خیالم راحت می‌شد!

ساعت 11 صبح: مشتری‌های بالقوه به سرعت از جلوی کتابفروشی رد می‌شوند. آن‌ها به قدری عجله دارند که هیچ نگاهی به مغازه نمی‌اندازند و حس بیناییشان تحریک نمی‌شود! بتهوون هم آن قدر آهسته و خسته می‌نوازد که آدم خوابش می‌گیرد! شکلات‌ها هم که داخل مغازه است. از حواس پنج‌گانه‌یِ باقی مانده، سراغِ بویایی می‌روم و کمی عود می‌سوزانم! من حتما موفق می‌شوم، من حتما موفق می‌شوم ...

ساعت 11:15 صبح: یک نفر دیگر هم وارد مغازه شد، کبریت می‌خواست. گفتم ندارم. گفت پس عودت را چه‌طوری روشن کردی؟! گفتم: به شما ربطی نداره! به تابلوی بزرگی که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت: « پس اونی که اونجا زدی رو برش دار.» گفتم «اون هم به شما ربطی نداره!» نامردی نکرد و با مشت کوبید توی صورتم. گفت: «این دیگه به من مربوطه!» یک شکلات تلخ خوردم. من حتما موفق می‌شوم، من حتما ...آخ! نمی‌دانم این جمله «همیشه حق با مشتری است» را چه کسی و از کجایش درآورد؟! باید جمله دیگری روی تابلوی بالای سرم بنویسم. 

ساعت 6 بعد از ظهر: داشتم فکری برای تحریک حس لامسه‌یِ مشتری‌ها می‌کردم که صدایی گفت: « آقا کیسه خواب نمی‌خوای؟! » سونات مهتاب بتهوون  را پاوز کردم و به درِ ورودی مغازه خیره شدم. زنی حدودا هفتاد ساله،  با یک کیسه خواب سبز رنگ به اندازه یک ساک ورزشی توی دستش، دم در ایستاده بود. یاد تابلوی بالایِ سرم و کبودیِ زیر چشمم افتادم،  به زور لبخندی زدم و گفتم: نه (قیافه‌ام شبیه پدر هانیکو شده بود!)
زن گفت: «ارزون میدم، 220 هزار تومنه، من میدم 100 هزار تومن! فقط همین یکی مونده. آمریکاییه، ضد سرماست، ضد آبه، ضد آتیشه... میخوای امتحان کنم؟! فندک دارما!» دستش را برد داخل لباس‌هایش که انگار دنبال فندکش بگردد ولی بدون این‌که چیزی پیدا کند ادامه داد: «یه چیزی بگو دیگه !می‌خوای؟» من همچنان خنده روی لب‌هایم بود و گفتم: «نه! به دردم نمی خوره» ادامه داد: «به درد کادو دادن که می‌خوره! ارزون‌تر هم میدم» کیسه خواب را کوبید روی میز و گفت: «بیا اینم 80 تومن برش دار» من همچنان با کمک اکتین و میوزین و سوزاندن آدنوزین تری فسفات (ATP) فراوان سعی می‌کردم انقباض نه عضله‌ای را که هنگام لبخند زدن فعال می‌شوند را حفظ کنم! اما مثل این‌که قدرت عضلات فک پیرزن قوی‌تر از این‌ حرف‌ها بود، آرواره‌هایش مثل پیستون ماشین مدام بالا و پایین می‌رفت و من فقط سکوت بودم و تماشا!
با دلخوری کیسه خواب را برداشت که برود، به وسط راه نرسیده برگشت گفت: «60 تومن میدُم خلاص! ها چی میگی خوبه؟ دندان‌هایم از شدت فشار لبخند درد گرفته بود! پیرزن درحالی که بیرون می‌رفت، گفت: «50 هزار تومن هم میدم. ارزون تر هم خواستی بگو.» یک مشت شکلات تلخ‌ از روی میز برداشت و به زبان محلی چیزی شبیه فحش نثارم کرد و رفت. نفس راحتی کشیدم و ادامه‌یِ سونات مهتاب را پلی کردم.

ساعت 6:35 بعداز ظهر: یک ماژیک برمی‌دارم و روی کلمه‌ی «مشتری» را در تابلوی بالای سرم های لایت می‌کنم. توضیح کوتاهی هم به آن اضافه می‌کنم.

ساعت 9 شب: چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و کرکره را پایین می‌کشم. مطمئن هستم که فردا مشتری‌های بیشتری جلب مغازه می‌شوند، این را حس ششم‌ام می‌گوید!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
استراگون ...